اخلاق واداب مصریان
اخلاق شخصی-
بازیها- ظواهر- آرایهها- لباس- جواهرات
چون شخصی بخواهد در پیش خود صورتی از اخلاق شخصی و
سجایای مصریان قدیم
بسازد، به این نکته متوجه میشود که هماهنگ ساختن آنچه از ادبیات اخلاقی مصر به دست
میآید، با آنچه در زندگی واقعی روزانه جریان داشته، امر بسیار دشواری است. حتی یکی
از شاعران آن زمان به هموطنان خود چنین نصیحت میکند:
به آنکس که مزرعه ندارد نان بده، و نام نیکی برای
خود باقی گذار که پیوسته برقرار بماند؛ غالباً بزرگان به فرزندان خود اندرزهای
گرانبهایی میدادند. در موزة بریتانیا پاپیروسی است که به نام «حکمت آمنحوتپ»
(حوالی ۹۵۰ قم) معروف است؛ در آن به یکی از طالبان علم دستوراتی داده شده تا برای
رسیدن به مناصب عالی شایستگی پیدا کند؛ قطعاً این نوشته در آن کس یا کسانی که
«امثال سلیمان» را وضع کردهاند بیتأثیر نبوده است؛ آن نوشته چنین است:
به یک ذراع زمین چشم طمع مدوز.
و بر حدود زمین بیوه زن تعدی
مکن…
زمین را شخم کن تا رفع حاجت تو شود،
و نان از خرمن خویش فراهم آور.
یک کیل دانه که خدا به تو بدهد،
نیکوتر از پنج هزار است که با تعدی به دست
آید…
درویشی در دست خدا،
نیکوتر از توانگری در انبارهاست؛
یک گرده نان با دل خوش داشتن،
بهتر از ثروت آمیخته به بدبختی
است…
البته این ادبیات، که با روح تقوا و نیکوکاری تدوین
شده، هرگز مانع آن نبوده است که حرص و آز و هوا و هوس بشری کار خود را بکند.
افلاطون مردم آتن را به دانشدوستی، و مردم مصر را به مالپرستی توصیف کرده، شاید در
این توصیف تعصب ملی دخالت داشته است؛ ولی، اگر گفته شود که مصریان همچون امریکاییان
دنیای قدیم بودهاند، در این گفته مبالغه نشده است: آنان مردمی مسحور عظمت، و
فریفتة بناهای بزرگ بودند و، با کمال جدیت، در گردآوردن مال میکوشیدند و، حتی در
خرافات فراوانی که در بارة جهان دیگر به آنها معتقد بودند، مردمی عملی به شمار
میرفتند. از همة ملتهای گذشته، در حفظ و نگاهداری آثار و عقاید قدیم
خود، محافظهکارتر بودند؛ هر چه تغییر میکردند، باز بر همان حال خود باقی
میماندند. در طول مدت چهل قرن، هنرمندان ایشان از آنچه عرف قدیم بر آن جریان یافته
بود پیروی و تقلید میکردند، آثاری که از ایشان برجای مانده نشان میدهد که این کار
دین و آیین ایشان شده باشد. توجه به آثاری که از ایشان برجای مانده نشان میدهد که
مردمی عملی و واقعبین بوده، جز در مسائل دینی، هیچگاه پایبند خرافات و چیزهای
بیمعنی نبودهاند؛ به زندگی براساس عاطفه و احساسات نظر نمیکردند؛ آنگاه که کسی را
میکشتند، خود را مانند یکی از قوای طبیعی تصور میکردند، و به این ترتیب از آسایش
ضمیر ایشان چیزی کاسته نمیشد. سرباز مصری دست راست یا آلت مردی کشته را میبرید و
آن را نزد منشی مخصوص میآورد تا، همچون عمل نیکی، در نامة اعمال نیک او ثبت کند.
در دورة سلسلههای اخیر، مردم مصر در نتیجة امنیت داخلی، که تنها جنگهای دور دست
گاهی آن را مختل میساخت، رفته رفته عادات و صفات جنگی خود را از دست دادند؛ به این
سبب بود که مشتی از سربازان رومی توانستند بر تمام مصر مسلط شوند.
چون بیشتر آنچه در بارة مصریان میدانیم از روی
آثاری است که از گورها به دست آمده، یا از روی تصاویر دیواری معابد است، از این
تصادف محض دچار اشتباه شده، دربارة سختی و صلابت و وقار مصریان قدیم بیش از اندازه
مبالغه کردهایم. آنچه از پارهای مجسمهها و نقشهای برجسته یا داستانهای فکاهی
مربوط به خدایان برمیآید، گواه بر آن است که در مزاح و فکاهیهپسندی نیز مصریان
پیشرفته بودهاند و بازیها
و مسابقههای عمومی مانند شطرنج و نرد داشتهاند. و به کودکان خود بازیچههایی که
هم امروز نیز رایج است، مانند گلوله و توپ و فرفره و نظایر آنها، هدیه میدادند؛ و
برای کشتی و مشتزنی و جنگ انداختن گاوان مسابقههایی تشکیل میدادند. در روزهای جشن
عمومی، خدمتگزاران تن اربابان خود را با روغن چرب میکردند و بر سر ایشان تاج گل
میگذاشتند، و شراب مینوشیدند و برای یکدیگر هدیه میفرستادند.
آنچه از نقاشیها و مجسمهها میتوان استنباط کرد
این است که مردم مصر نیرومند و پیچیدهگوشت و شانه فراخ و کمر باریک و ستبر لب
بودهاند. و، چون پیوسته پابرهنه راه میرفتهاند، کف پایشان پهن بوده است. این
تصاویر، طبقات عالی مردم را لاغر اندام، درازبالا، با هیبت، با چهرة بیضی شکل،
پیشانی عقب رفته، بینی دراز و مستقیم، و چشمان جذاب و باشکوه نمایش میدهد. پوست آن
مردم، در هنگان تولد، سفید رنگ بوده (و این نشان میدهد که از تخمة آسیایی
بودهاند، نه از نژاد افریقایی)، ولی به محض آنکه آفتاب سوزانی به مصریان میرسیده،
به رنگ گندمی درمیآمدهاند. در میان نقاشان مصری عادت بر آن جاری بوده است که
مردان را به رنگ سرخ و زنان را به رنگ زرد نقاشی کنند؛ شاید این دو رنگ مخصوص در
آرایش زنان و مردان به کار میرفته است. این که گفتیم، مخصوص طبقات برجستة مردم
بوده است، ولی یک مرد عادی به همان صورتی بوده است که نظیر آن را در مجسمة
«شیخالبلد» مشاهده میکنیم؛ به این معنی که قدی کوتاه و تنی درهم فرورفته داشته؛
این از آن سبب بوده است که رنج فراوان میکشیده و خوراک نامناسب میخورده است. آثار
چهرة خشن و بینی عریض و پهن شده داشته؛ با هوش بوده، ولی طبعی درشت داشته است. ممکن
است که افراد ملت و فرمانروایان از دو نژاد مختلف بوده باشند؛ این حالتی است که در
بسیاری از ملتهای جهان نظیر آن دیده میشود؛ ممکن است شاهان و فرمانروایان از نژاد
آسیایی بوده باشند و تودة مردم از نژاد افریقایی. موهای سیاه و گاهی مجعد داشتند،
ولی هرگز موهای ایشان حالت پشمی نداشته است. زنان به بهترین شکل، و درست مانند زمان
ما، موهای خود را کوتاه میکردهاند؛ مردان ریش خود را میتراشیدند و سبیلها را وا
میگذاشتند و خود را با گیسوان عاریه زینت میدادند. غالباً، برای آنکه بهتر
بتوانند کلاهگیس بر سر بگذارند، موهای سر را نیز میتراشیدند؛ حتی زنان خانوادة
سلطنتی (مثلاً تی، مادر اخناتون) موهای سر خود را میتراشیدند تا بهتر بتوانند گیس
عاریه و تاج را بر سر قرار دهند. یکی از مراسمی که ناچار باید از آن اطاعت شود این
بود که شاه بایستی بزرگترین کلاهگیس را بر سر بگذارد. بنا بر وسایلی که در اختیار
داشتند، نقایص و زشتیهای طبیعی را با وسایل آرایش و بزک کردن از میان
میبردند.گونهها و لبهای خود را با غازه سرخ میکردند و به ناخنهای خویش رنگ
میزدند و گیسوان و دست و پا را روغنمالی میکردند؛ حتی در مجسمهها نیز زنان مصری
سرمه کشیده دیده میشوند. ثروتمندان، در گور مردگان خویش، هفت نوع روغن و کرم و دو
نوع غازه قرار میدادند. در میان آثار مقابر، مقدار زیادی اسباب آرایش، آینه،
استره، اسباب مجعد ساختن مو، سنجاق زلف، شانه، جعبة اسباب بزک، و بشقاب و قاشقهایی
به اشکال مختلف، از چوبی و عاجی و مرمری یا مفرغی، به صورتهای زیبا به دست آمده که
هر یک متناسب با کاری است که برای آن ساخته شده. هنوز مقداری از سرمهها در
لولههای سرمهدان باقی است؛ آن رنگ سیاهی که برای آراستن ابرو و چهرة زنان عصر
حاضر به کار میرود، به خط مستقیم، از همان روغنی مشتق شده که مصریان در زمانهای
گذشته به کار میبردهاند؛ وسیلة این انتقال اعراب بودهاند، و از نام عربی همین
سرمه، یعنی «الکحل»، کلمة الکل (=الکحول Alcohol)، که امروز استعمال میکنیم، ساخته
شده. برای خوشبو ساختن تن و جامه، انواع گوناگون عطرها را به کار میبردند؛ نیز
خانهها را، با بخور و مر، بخور میدادند و معطر میکردند.
در مصر قدیم، برلباس پوشیدن، انواع تطور و تکامل
گذشته، و از برهنگی اولیه تا با شکوهترین لباسهای دورة امپراطوری در آن مشاهده
میشود. در آغاز، کودکان پسر و دختر، تا سیزدهسالگی، سر تا پا برهنه بودند و، جز
گوشواره و گردنبند، هیچ چیز با خود نداشتند. ولی دختران کمی شرم مینمودند و به
کمرگاه خود کمربندی از مروارید و خرمهره و نظایر آن میآویختند. لباس خدمتگزاران و
کشاورزان منحصر به تکة پارچهای بود که دور کمر خود میبستند. در دورة سلطنت قدیم،
بدن مردان و زنان، در کوچه و بازار، تا نافگاه برهنه بود و لنگ کوتاهی، از پارچة
سفید، تا بالای زانو را میپوشانید؛ چون شرم و حیا مولود عادت است و طبیعت را در آن
دستی نیست، این پوشش ساده اسباب آسایش خاطر آن مردم را فراهم میآورد، همان گونه که
دامنها و سینهبندهای انگلیسی زمان ملکه ویکتوریا، یا لباسهای شبنشینی زمان حاضر
نیز چنین است. این ضربالمثل قدیمی چه صحیح میگوید که: «فضیلت چیزی نیست جز معنایی
که گذشت روزگار به کارها و عادات ما میدهد.» حتی کاهنان نیز، در دورة سلسلههای
نخستین مصر، به پوشاندن عورت بس میکردند؛ نمونة آن را در مجسمة رانوفر میبینیم.
هر چه توانگری بیشتر میشد، لباس و انواع آن نیز افزایش مییافت. در دورة سلطنت
میانه، لنگ دیگری بلندتر از لنگ نخستین، بر آن افزودند؛ در دورة سلطنت جدید، پوششی
برای سینه و روپوشی برای شانهها اضافه کردند، که گاه گاه به کار میرفت. رانندگان
ارابهها و تربیتکنندگان اسب لباسهای با هیبت میپوشیدند، و شاطران شاهی با این
لباسها در کوچهها میدویدند تا راه را برای اسب یا ارابة خواجگان خود باز کنند. در
دورههای فراوانی و تجمل اخیر، زنان دامن تنگ را به دور انداختند و، به جای آن،
پارچة عریض و طویلی بر دوش میانداختند و کنار آن را، در زیر پستان راست، سنجاق
میزدند؛
پیکرة چوبی «شیخالبلد»، موزة قاهره؛ عکس از موزة هنری
مترپلیتن، نیویورک - مصر باستان
در عین حال، زردوزی و گلدوزی و حاشیه و گلابتون
دادن به لباس رواج یافت و، رفته رفته، روشها و مدهای تازه، مانند مار، به هر خانه
راه پیدا کرد و بهشت برهنگی اولیه را به جهنم تجمل در لباس پوشی مبدل ساخت.
هر دو جنس مرد و زن علاقه به زر و زیور داشتند و
گردن و سینه و بازو و مچ دست و مچ پا را با جواهرات میآراستند. در آن هنگام که
آسایش و رفاه و فراوانی در مملکت زیاد شد و باج و خراج املاک آسیایی، و بازرگانی در
مدیترانه، اسباب توانگری مردم را فراهم آورد، خودآرایی با جواهرات چیزی بود که هر
مصری در پی آن برمیخاست و دیگر از اختصاصات طبقات ثروتمند به شمار نمیرفت. هر
منشی یا تاجری خاتمی از سیم یا زر داشت، و هر مرد حلقهای در انگشت میکرد، و هر
زن با گردنبندی خود را میآراست. این گردنبندها انواع بیشمار داشت؛ این مطلب از
آنچه امروز در موزهها برجای مانده بخوبی آشکار است؛ طول بعضی از آنها از پنج- شش
سانتیمتر تجاوز نمیکند و درازی بعضی دیگر تا یک متر و نیم میرسد؛ بعضی سنگین و
ستبر است، و در پارهای دیگر، ظرافت به اندازهای است که با «بهترین ملیلهکاریهای
شهر ونیز، از لحاظ سبکی و نرمی،» رقابت میکند. در سلسلة هجدهم، همراه داشتن
گوشواره امر رایجی بود و همه، از پسر و دختر و مرد و زن، گوشهای سوراخ شده داشتند و
گوشواره به کار میبردند. مردان، مانند زنان، خود را با انگشتری و بازوبند و
گلوبندهایی که با مروارید و سنگهای گرانبها آراسته شده بود زینت میدادند. به طور
خلاصه باید گفت که اگر زنان قدیم مصر اکنون دوباره به دنیا میآمدند، از لحاظ رنگ
کردن و روغن زدن سر و صورت، و خود را با جواهرات آراستن، محتاج آن نبودند که چیزی
از زنان معاصر ما بیاموزند.
دستگاه دولت مصر باستاندستگاه اداری
و کارمندان- قوانین- وزیر- فرعون
شاهان و
اشراف شهرستانها با استفاده از این منشیها نظم و تسلط قانون را در مملکت محفوظ نگاه
میداشتند. بعضی از لوحهای قدیمی منشیهایی را نشان میدهد که مشغول سرشماری هستند و
حساب مالیات بردرآمدی را میکنند که به خزانه وارد میشود؛ یا حساب بالاآمدن آب نیل
را میکنند تا از محصول پیشبینی نمایند و تخمینی از درآمد دولت برای سال آینده
بزنند و سهم هر یک از دستگاهها را از این درآمد تعیین کنند؛ این منشیها بر امور
صناعت و بازرگانی نیز نظارت داشتند و، تقریباً در آغاز تاریخ، توانستند طرح یک
سازمان اقتصادیی را بریزند که در زیر رهبری دولت و حکومت باشد.
قوانین مدنی و جنایی بسیار ترقی کرده بود؛ از زمان
سلسلة پنجم، برای مالکیت خصوصی و تقسیم ارث، قوانین مفصل و دقیقی، وجود داشت. مردم،
در آن زمان نیز مانند امروز، همه در برابر قانون با یکدیگر مساوی بودند، البته به
این شرط که هر دو طرف نزاع از حیث ثروت و نفوذ با یکدیگر مساوی باشند. قدیمترین سند
قانونی جهان، که اکنون در موزة بریتانیا نگاهداری میشود، اظهارنامهای است که
دربارة قضیهای از قضایای پیچیدة ارث به محکمه تسلیم شده است. قضات از طرفین دعوی
میخواستند که مرافعه و استدلال و محاجه به صورت نطق و خطابه نباشد، بلکه طرفین
باید هر چه را میخواهند بگویند به صورت کتبی به محکمه تقدیم کنند، که البته بر
محاکمات شفاهی زمان ما ترجیح داشته است. جزای سوگند دروغ کشتن بود. مصریان محاکم منظمی به
درجات مختلف داشتند که از محکمة محلی شهرستانها آغاز میشد و به محاکم عالی ممفیس
یا طیوه یا عین شمس پایان مییافت گاهی متهم و مجرم را شکنجه میدادند تا به حق
اعتراف کند. زدن با چوب از کیفرهای رایج بود، و پارهای از اوقات گوش یا بینی یا
زبان یا دست تباهکار را میبریدند، یا او را به محل استخراج معادن تبعید میکردند،
یا با دارزدن و خفه کردن و سربریدن و برچهارمیخ سوزاندن کیفر میدادند. سختترین
نوع شکنجه آن بود
که گناهکار را زنده زنده مومیایی میکردند، یا بدن
او را با قشری از نترون سوزاننده میپوشانیدند که تن وی را خرده خرده بخورد و او را
از پا درآورد. اگر تباهکاران از طبقات بالا بودند و از اعدام در برابر مردم ننگ
داشتند، به ایشان اجازه داده میشد که خود را به دست خویش هلاک کنند؛ همانگونه که
هم اکنون در ژاپن نسبت به طبقة سامورای چنین قاعدهای اجرا میشود. نشانهای به دست
نیامده است تا از آن رو معلوم شود که دستگاه پلیس در مصر قدیم وجود داشته است؛ چنان
به نظر میرسد که از قشون دایمی ـ که به واسطة جدا ماندن مصر به وسیلة صحراها و
دریا از باقی جهان، ضرورت نداشته چندان زیاد باشدـ کمتر برای برقرار کردن نظم و
امنیت در داخل کشور استفاده میشد. احترام زندگی افراد و مالکیت و حفظ نظم و
استقرار حکومت تقریباً تنها بر هیبت و عظمت فرعون تکیه داشته و مدارس و معابد برای
تقویت و نگاهداری همین عظمت میکوشیدهاند. از چین که بگذریم، هیچ ملتی در جهان، جز
مصر، نیست که در حفظ امنیت کشور تکیه کرده باشد.
حکومت مصر، از لحاظ سازمان، بسیار خوب اداره میشد
و دوام آن از هر حکومت دیگری در تاریخ بیشتر بوده است. رئیس اداری مملکت وزیری بود
که، در آن واحد کار نخستوزیر و رئیس دادگستری و خزانهدار را داشت و آخرین پناهگاه
برای متداعیان به شمار میرفت، و هیچکس جز فرعون بر او در این سمت برتری نداشت. در
یکی از نقشهای مقابر، وزیر دیده میشود که بامداد پگاه از خانه خارج میشود تا،
چنانکه کتیبه میگوید، «به شکایت فقیران گوش فرا دارد، بیآنکه میان بزرگ و کوچک
تفاوتی بگذارد.» پاپیروس شگفتانگیزی هم اکنون از دورة امپراطوری
به دست است و در آن خطابهای است که فرعون، هنگام گماشتن وزیر تازه، ایراد کرده است
(و شاید این، خود، قطعهای ادبی باشد که نویسنده از پیش خود نوشته است)؛ در آن
نوشته چنین آمده:
نیک مراقب دفتر وزارت باش، و آنچه را در آن
میگذرد از نظر دور مدار. بدان که این ستونی است که همة مملکت به آن تکیه
دارد… وزارت شیرین نیست، بلکه تلخ است… در این
اندیشه باش که وزارت تنها آن نیست که در بند احترام گذاشتن به شاهزادگان و رایزنان
باشی؛ در این فکر باش که وزارت آن نیست که مردم را به بندگی
خودگیری… هنگامی که کسی از مصر سفلا یا علیا به شکایت میآید،
هشیار و حریص باش… که، در هر امر، قانون به مجرای خودکار کند، و
عرفی که جاری است رعایت شود، و حق هر کس محفوظ بماند… طرفداری از
اشخاص خشم خدا را بر میانگیزد… همانگونه که به کسی که او را
میشناسی نظر داری، به آن کس که او را نمیشناسی نظر داشته باش؛ به نزدیکان شاه
چنان بنگر که به آنان که دور از دربار اویند مینگری. به خاطر داشته باش که هر
امیری چنین کند مدت درازی برجای خواهد ماند… آنچه مردم را از
امیرشان میترساند باید آن باشد که امیر در حکم خود به عدل کار
کند… آنچه را بر تو واجب است مراعات کن
فرعون شخصاً عنوان دیوان عالی کشور را داشت، و اگر
شکایتکننده از هزینة گزاف باکی نداشت، هر دعویی ممکن بود، با واجد بودن خصوصیاتی،
در نزد شاه مطرح شود. بعضی از نقشهای قدیمی «خانة بزرگ» را نشان میدهد که شاه در
آنجا قربانی میدهد، و ادارات دولتی در آن قرار دارند. این خانه را مصریان پرو
(pero) مینامیدند و یهودیان کلمة فرعوه (pharaoh) یا فرعون را از آن گرفتهاند و
لفظ امپراطور (emperor) از همان مشتق شده است. در همین خانه بود که شاه به وظایف
دشوار اداری میپرداخت؛ گاهی کارها چندان زیاد و محتاج تأمل فراوان بود که از
کارهای چندره گوپته یا
لویی چهاردهم یا ناپلئون کمتر نبود. هروقت شاه به مسافرت میرفت، فرمانداران
ایالات، در حدود فرمانروایی خویش، به استقبال او میشتافتند و ملازم رکاب میشدند
و، بر نسبت چشمداشتی که به مرحمت او داشتند، هدایایی تقدیم میکردند و به وظایف
پذیرایی و مهمانداری برمیخاستند. در یکی از نقشها آمده است که یکی از اشراف به
آمنحوتپ دوم «ارابههایی از زر و سیم، و مجسمههایی از عاج و آبنوس… جواهرات و
اسلحه و تحفههای هنری» و ۶۸۰ سپر و ۱۴۰ خنجر مفرغی و گلدانهای فراوانی از فلزات
گرانبها به عنوان هدیه تقدیم کرد. پاداشی که شاه به وی داد آن بود که پسر او را با
خود همراه برد تا در کاخ شاهی زیست کند؛ این، خود، راه حیلهگرانهای بود برای آنکه
پسر آن مرد متنفذ را به عنوان گروگان در کاخ سلطنتی نگاه دارد. از سالخوردهترین
مردان دربار، مجلسی به نام «سارو» یا مجلس بزرگان تشکیل میشد که عنوان مجلس مشاورة
سلطنتی را داشت. ولی باید دانست که مشاورة شاه با این مجلس امری ضروری نبود، چه
فرعون، و پس از او کاهنان، خود را از نسل خدایان میدانستند و چنان عقیده داشتند که
خدایان، خود، به شاه سلطنت و حکمت بخشیدهاند؛ همین اتصال با خدایان منبع نفوذ و
هیبت فراعنه به شمار میرود. به همین جهت، در موقع خطاب به شاه، کلماتی در تجلیل و
تقدیس به کار میرفت که گاهی انسان از شنیدن آنها دچار حیرت میشود؛ از آن جمله در
داستان سینوحه یکی از نیکان مردم به شاه چنین خطاب میکند: «ای شاه، که عمرت دراز
باد، امیدوارم که آن یگانة زرین (یعنی الاهة حاتحور) بینی تو را زندگی بخشد.»
چون فرعون تا این اندازه به مقام قدسیت و الوهیت
نزدیکی داشت، گروهی از خدمتگزاران و دستیاران مختلف به خدمت او قیام میکردند،
مانند سرداران، گازران، نگاهبانان صندوقخانة شاهی، و صاحبان مناصب بزرگ دیگر. بیست
نفر مأمور تزیین و آرایش فرعون بودند: بعضی تنها موی سر و صورت او را اصلاح
میکردند؛ بعضی دیگر کلاه و تاج شاهی را به سر او میگذاشتند؛ جمعی ناخنهای او را
پیرایش میدادند؛ و دستهای دیگر سراپای فرعون را معطر میساختند و به لبها و
گونههای او غازه میمالیدند و در چشمهایش سرمه میکشیدند. در نقش یکی از گورها
چنین آمده است که صاحب قبر «سرپرست صندوق عطر و لوازم آرایش و حامل کفشهای سرپایی
شاه بوده، و این کار را با دقتی که قانون برای مراقبت از کفش پادشاه معین کرده به
انجام میرسانده است.» نتیجة این خوشگذرانی و تجمل بیاندازه ضعف و انحطاط اخلاقی
بود؛ شاه پارهای از اوقات، برای رفع دلتنگی، فرمان میداد که کشتی سلطنتی را گروهی
از دختران برانند و خود را، جز با پارچة توری که سوراخهای درشت دارد، نپوشند. افراط
در خوشگذرانی و عیاشی آمنحوتپ سوم مقدمة آن شد که اخناتون شورشی برپا کند و به
سلطنت برسد.
انحطاط وامقراض مصریان
توت عنخامون-
کوششهای رامسس دوم- ثروت کاهنان- فقر ملت- تسخیر مصر- سهم مصر در پیشرفت
تمدن
دو سال پس از مرگ اخناتون، داماد وی، توتعنخآمون،
که طرفدار و محبوب کاهنان بود، بر تخت سلطنت جلوس کرد. وی نام توت عنخآمون را، که
پدر زنش به وی داده بود، عوض کرد؛ دوباره پایتخت را به طیوه بازگردانید؛ با اولیای
معابد سازش کرد؛ بازگشت به پرستش خدایان کهن را به مردم اعلام کرد- همه از این خبر
شاد و شکفته شدند. کلمات «آتون» و «اخناتون» از همة آثار زدوده شد، و کاهنان بردن
نام آن شاه زندیق را بر مردم حرام کردند؛ هر وقت کسی میخواست ذکری از او بر زبان
آورد، وی را به نام «تبهکار بزرگ» مینامید. همة اسامیی را که اخناتون از آثار پاک
کرده بود دوباره نقش کردند، و روزهای جشنی را که وی از میان برده بود از نو زنده
ساختند. همه چیز به ترتیب سابق خود بازگشت.
از این کارها گذشته، دیگر توتعنخآمون هیچ کار
برجستة دیگری نکرد؛ اگر از گور وی آن اندازه طلا- که پیش از آن سابقه نداشت از قبری
به دست آید- بیرون نیامده بود، شاید کسی در جهان اصلا از نام او خبردار نمیشد. پس
از وی، سردار شجاعی به نام حارمحب لشکریان خودرا، در کنار ساحل، رو به بالا و پایین
نیل به حرکت درآورد و دوباره قدرت خارجی و وضع داخلی مصر را مستقر ساخت. ستی اول
حکیمانه از پیدایش نظم و ثروت استفاده کرده، تالار سر ستون کرنک را ساخت و به
تراشیدن معبدی درمیان تختهسنگهای ابوسمبل آغاز کرد و، با نقوش برجستة باشکوه، عظمت
خود را برای آیندگان به یادگار گذاشت و این بهرة نیک نصیب وی شد که هزاران سال در
بهترین و مزینترین گورهای مصری آرام بگیرد.
پس از وی آخرین فرعون مصر، رامسس دوم، که شخصیت
افسانهای عجیبی دارد به تخت شاهی نشست- تاریخ از کمتر پادشاهی
به شگفتانگیزی او یاد میکند. وی زیباروی و شجاع بود، و چون به شکل کودکانهای از
این زیبایی و شجاعت خود استفاده میکرد، محاسن او بیشتر جلوهگر میشد؛ تلاشهای
آمیخته به کامیابی وی، که هرگز از یادآوری آنها خسته نمیشد، به هیچ چیز بیشتر از
ماجراهای عشقی وی شباهت نداشت. پس از آنکه برادری را که نسبت به تاج و تخت ادعاهای
نابهنگامی داشت دور کرد، لشکر به خاک نوبه کشید تا معادن طلای آنجا را تصرف کند و
خزانة مصر را پرسازد؛ با غنایمی که از این حمله به دست آورده بود به مطیع ساختن
استانهای آسیایی که بر مصر شوریده بودند توجه کرد. سه سال طول کشید تا فلسطین را به
زیر حکم آورد؛ پس از آن، پیش راند و در کادیش با لشکر عظیمی که متحدان آسیایی گرد
کرده بودند، رو به رو شد (سال ۱۲۸۸قم) و، با شجاعت و رهبری عالی خویش، شکستی را که
در کمین او بود به پیروزی مبدل ساخت. شاید در نتیجة همین نبرد بوده است که عدة
فراوانی از یهودیان را به عنوان بنده یا مهاجر به مصر آورده بود؛ بعضی چنان عقیده
دارند که رامسس
دوم همان فرعون معاصر با موسی است که نام وی در سفرخروج آمده است. این شاه
فرمان داد که گزارش پیروزیهای او را، بدون اندک مبالغه و جانبداری، بر روی پنجاه
دیوار نقش کنند، و یکی از شاعران را مأمور ساخت تا قصیدهای بسازد و نام او را
جاودانه باقی گذارد؛ پاداش خود را آن قرار داد که چند صد همسر برای خویش انتخاب
کند. در آن هنگام که از دنیا رفت، صد پسر و پنجاه دختر از وی برجای مانده بود؛ عدد
این فرزندان، و نسبت میان شمارة پسران و دختران، بهترین نمایندة نیروی مردی به شمار
میرفت. فرزندان و فرزندزادگان وی به اندازهای زیاد بودند که از ایشان طبقة خاصی
در مصر پیدا شد و مدت چهار قرن دوام کرد؛ فرمانروایان مصر در مدتی بیش از صدسال از
میان همین طبقه انتخاب میشدند.
آن پادشاه شایستة این همه احترام بود، زیرا، چنانکه
از ظواهر برمیآید، وی بخوبی و از روی فرزانگی بر مصر فرمان رانده است. به
اندازهای در ساختمان زیادهروی داشت که تقریباً نصف آثار باستانی
مصر که برجای مانده از ساختههای ایام سلطنت اوست. بنای تالار اصلی کرنک را تمام
کرد و به معبدالاقصر ساختمانهای تازهای افزود، و در طرف غربی نیل ضریح بزرگی ساخت،
که به نام خود او رامسئوم خوانده میشود؛ همچنین معبد عظیمی را که در نزدیکی
ابوسمبل در کوه تراشیده بودند تمام کرد؛ وی در سراسر مصر مجسمههای عظیمی از خود
برپای داشت. بازرگانی، در زمان او، از دو طریق کانال سوئز و بحر ابیض متوسط (دریای
مدیترانه) رواج داشت؛ او ترعهای میان نیل و دریای سرخ حفر کرد که، پس از مرگش،
ریگهای روان آن را از بین برد. رامسس به سال ۱۲۲۵ قم در سن نودسالگی، و پس از
گذراندن دورة سلطنتی که در تاریخ بسیار شهرت دارد، از دنیا رفت.
در تمام مصر هیچ نیروی بشری، جز نیروی کاهنان، بر
وی برتری نداشت: در آن سرزمین نیز، مثل هر جای دیگری در تاریخ، کشمکش پایانناپذیر
میان دولت و متولیان معابد جریان داشت. غنایم جنگ، و قسمت اعظم خراجی که از کشورهای
گشوده شده در زمان او و
جانشینانش به مصر سرازیر میشد، سهم معابد و کاهنان
بود؛ این ثروتمندی متولیان دینی در عهد رامسس سوم به منتها درجه رسید. معابد، در آن
زمان،۱۰۷۰۰۰ برده در اختیار داشتند که به اندازة یک سیام جمعیت مصر بود؛ اراضی
متعلق به این معابد در حدود۰۰۰،۳۰۰ هکتار، یعنی هفت یک اراضی قابل کشت مصر میشد؛
تعداد چهارپایان در ملکیت معابد ۰۰۰،۵۰۰ رأس بود، و درآمد ۱۶۹ شهر مصر و شام به
آنها تعلق داشت؛ این درآمد هنگفت از پرداخت مالیات بردرآمد معاف بود. رامسس سوم، از
روی بخشندگی یا بزدلی، آن اندازه هدایا به معابد بخشید که پیش از آن مانند نداشت؛
از جملة این هدایا ۳۲۰۰۰ کیلوگرم طلا و یک میلیون کیلوگرم نقره بود؛ این شاه هر سال
۱۸۵۰۰۰ کیسه دانهبار به این معابد هدیه میکرد. هنگامی که موعد پرداخت دستمزد
کارگرانی که در خدمت دولت بود رسید، دریافت که خزانه تهی است. ملت روز به روز
گرسنهتر میشد؛ و این همه برای آن بود که خدایان بتوانند هر چه میخواهند تناول
کنند.
نتیجة چنین سیاستی آن بود که شاهان، دیر یا زود، به
صورت خدمتگزاران کاهنان درآیند. در دوران شاهی آخرین شاه سلسلة رامسسی، کاهن اعظم
آمون تخت سلطنت را غصب کرد و تسلط و قدرت عالی مملکت آشکارا به دست وی افتاد؛
امپراطوری مصر به صورت حکومت دینی راکدی درآمد که در آن امر ساختمان و توجه به
خرافات رونق گرفت؛ از این دو گذشته، سایر عوامل دوام و پیشرفت حیات ملی انحطاط
پیدا کرد. برای آنکه ضمانت اجرایی احکامی که از دستگاه کاهنان صادر میشد زیادتر
باشد، غیبگویی و پیشگویی رواج یافت. به این ترتیب، برای فرونشاندن عطش خدایان، همة
سرچشمههای نیروی حیاتی مصر خشکید؛ این درست در همان زمانی بود که مهاجمان خارجی
خود را آمادة آن میساختند که بر سر مصر بتازند و آن همه ثروتهای انباشته را به چنگ
آرند.
در تمام مرزها بیم فتنه و آشوب میرفت. قسمتی از
تفوق مصر وابسته به وضع جغرافیایی و قرار گرفتن آن بر سر راه اصلی بازرگانی دریای
مدیترانه بود؛ معادن و ثروت این کشور سبب شده بود که در باختر بر لیبی، و در خاور و
شمال بر فنیقیه و سوریه و فلسطین تسلط پیدا کند. ولی در آن زمان، در کنار دیگر این
راه بازرگانی- یعنی در آشور و بابل و پارس- ملتهای تازهای در حال رشد و رسیدن به
حد بلوغ و اقتدار بودند و، با اختراعات و داد و ستدهایی که میکردند، رفته رفته
قویتر میشدند و جرئت آن پیدا میکردند که با مصریان پرهیزگار و از خود راضی، در
بازرگانی و صناعت، به رقابت پردازند. مردم فنیقیه در کار ساختن کشتیهایی بودند که
سه ردیف پاروزن داشت؛ با ساختن این کشتیها به جایی رسیده بودند که بتوانند تسلط بر
دریا را رفتهرفته از چنگ مصر خارج کنند. دوریها و آخایاییها برجزیرة کرت و جزایر
دریای اژه مسلط شده (حوالی ۱۴۰۰قم) در شرف ساختن امپراطوری بازرگانی خاصی برای
خویش بودند؛ بازرگانان رفته رفته از راههای کاروانرو کوهستانی و صحرایی خاور نزدیک،
که پیوسته در معرض دزدان و مهاجمان قرار داشت، سرخورده بودند و بیشتر کالاها، با
خرج کمتر و امنیت بیشتر، به وسیلة کشتی، و از طریق دریای سیاه و دریای اژه به شهر
تروا و کرت و یونان و، در آخر کار، به کارتاژ] =قرطاجنه[ و ایتالیا و اسپانیا حمل
میشد. کار کشورهای واقع بر کنارههای شمالی مدیترانه بتدریج رونق میگرفت؛ در عین
حال کشورهای جنوبی این دریا رو به انحطاط و اضمحلال میرفت. مصر بازرگانی و ثروت و
قدرت و هنر و، در آخر کار، غرور خود را نیز از کف داد؛ رقیبان وی، یکی پس از دیگری،
بر سرآن تاختند و بر آن مسلط شدند و هر چه داشت به یغما بردند.
به سال ۹۵۴قم، مردم لیبی از تپههای باختری به این
سرزمین درآمدند و به خرابی در آن پرداختند؛ در ۷۲۲، حبشیان از جنوب هجوم آوردند و
انتقام بندگیهای قدیم خود را گرفتند؛ در ۶۷۴، آشوریان از شمال سرازیر شدند و مصری
را که در اختیار کاهنان بود خراجگزار خویش ساختند. مدت زمانی پسامتیک، امیرسائیس،
توانست مهاجمان را دور کند و اجزای پراکندة مصر را به زیر پرچم خویش متحد سازد. در
زمان حکومت دراز وی، و نیز در دورة جانشینانش، نهضتی در هنر فراهم شد که در تاریخ
به نام «نهضت سائیسی» خوانده میشود. معماران و مجسمهسازان و شاعران و دانشمندان
مصر به جمعآوری سنن و مخلفات فنی و ذوقی مکتبهای خویش پرداختند، و همة این
گردآوردهها را مهیای آن ساختند که نثار قدم یونانیان کنند. ولی در سال ۵۲۵قم،
پارسیان، به رهبری کبوجیه، از کانال سوئز گذشتند و بار دیگر استقلال مصر ازمیان
رفت. در ۳۳۲ قم، اسکندر، هنگام بازگشت از آسیا، مصر را به صورت ایالتی از مقدونیه
درآورد. در سال ۴۸قم، قیصر روم به مصر درآمد تا پایتخت تازة آن، اسکندریه، را مسخر
کند وبه کلئوپاترا پسری بدهد که وارث دو امپراطوری بزرگ قدیم باشد؛ ولی باید گفت که
این آرزو هرگز جامة عمل به خود نپوشید. در سال ۳۰قم، کشور مصر عنوان استانی از
امپراطوری روم را پیدا کرد و نام آن از تاریخ قدیم محو شد.
دوبار دیگر، برای مدت کوتاهی، در مصر نهضتی پیش
آمد: یکی آن زمان بود که قدیسان و آبای مسیحی به آبادکردن صحرا پرداختند، و سیریل
آن اندازه هیپاتیا را در کوچهها بر کشید تا جان داد (۴۱۵ میلادی)؛ و دیگر آنگاه که
مسلمانان مصر را گشودند (حوالی ۶۵۰)
مصر در زمان هخامنشیان
سرزمین مصر در سال ۵۲۵ پیش از میلاد به تصرف کبوجیه/ کمبوجیه دوم،
دومین پادشاه هخامنشی در آمد. با اینکه مصریان چندین بار شوریدند تا
استقلال خود را باز یابند و یکبار نیز برای کوته زمانی موفق به این کار
شدند، اما دوران فرمانروایی هخامنشیان بر مصر که به غلبه اسکندر مقدونی
پیوسته شد، دوران پایان تمدن درخشان و دیرینهٔ مصر و پادشاهی بومی فراعنه
بود.
از دوران فرمانروایی هخامنشیان بر مصر، آثار و یادمانهای پرشماری
برجای مانده است که بیشترین آنها از زمان داریوش بزرگ است. این آثار، از
کوشش هخامنشیان برای سازندگی و اصلاحات اداری در مصر و نیز از روحیهٔ
مدارای مذهبی آنان حکایت دارد. یکی از مهمترین آثار بجای مانده از زمان
داریوش در مصر، آبراهی است که رود نیل را به دریای سرخ پیوند میدهد. در
طول مسیر این آبراه، تاکنون پنج ستون سنگی یادمانی از این پادشاه شناسایی
شده است.
ساخت آبراهی که دریای سرخ (احمر) را به رود نیل و دریای مدیترانه متصل
کند، سرگذشتی طولانی دارد. فراعنه مصر دستکم از هزاره دوم پیش از میلاد (و
شاید از هزاره سوم) در اندیشه ساخت چنین آبراهی بودهاند و در زمان فرعون
نخائو/ نخو (۶۰۹ تا ۵۹۴ پیش از میلاد) ساخت آبراه تا اندازه زیادی پیش
رفته بود.
ابوریحان بیرونی در «تحدید نهایات الاماکن»، از نخستین فرعونی که فرمان
ساخت آبراه را داد با نام «ساسسطراطیس» یاد میکند؛ در حالیکه هرودوت
(کتاب دوم، بندهای ۱۵۸ و ۱۵۹) نخائو را آغازگر ساخت آبراه میداند. هرودوت
همچنین نقل میکند که کار ساخت آبراه را داریوش به پایان رسانید؛ اما
بیرونی و دیودور سیسیلی (کتاب یکم، بند ۳۳) آوردهاند که داریوش از بیم
اینکه تفاوت سطح دریاها موجب آبگرفتگی مصر شود، از ادامه کار خودداری کرد
و آبراه را نیمهتمام گذاشت. این دو تاریخنگار متفقاً گزارش کردهاند که
ساخت آبراه در زمان بطلمیوس دوم/ فیلادلفوس (۲۸۵ تا ۲۴۶ پیش از میلاد)
دومین پادشاه سلسله بطالسه (بطلمیوسیان) به پایان رسید. اما گزارش هرودوت
مطابق با سنگنبشته داریوش است و از پایان ساخت آبراه و روان شدن کشتیها
در زمان همین پادشاه حکایت میکند.
نظر استرابو در این باره مطابق با بیرونی است. او گزارش میدهد که حفر
این آبراه را نخستین بار «سوستریس» پیش از جنگهای تروا آغاز کرد و داریوش
آنرا دنبال نمود. اما به همان دلیل پیشگفته از ادامه کار خودداری کرد
(کتاب هفدهم، بند ۲۵). نام پادشاهی که استرابو نقل میکند، شباهت فراوانی
با نامی دارد که بیرونی آورده است.
چنانکه در نقشه دیده میشود، بخشی از مسیر این آبراه باستانی با مسیر
فعلی کانال سوئز (در عربی «قناة السُوَیْس») که در سال ۱۸۶۹ میلادی ساخت
آن به پایان رسید، متفاوت است. کانال فعلی سوئز از شهر سوئز در شمال خلیجی
به همین نام که در انتهای بنبست دریای سرخ/ احمر (دریای قلزم) واقع است،
آغاز میشود و پس از عبور از دریاچههای تلخ و تمساح به بندر پورت سعید در
کنار دریای مدیترانه (دریای مغرب) میرسد. اما مسیر آبراه باستانی فقط تا
دریاچه تمساح با مسیر فعلی کانال مطابقت دارد و از این دریاچه به سمت غرب
میپیچد و به شهر زقازیق (بوباستیس) میرسد که در کنار شاخابهای از رود
نیل واقع است.
تفاوت مسیر آبراه باستانی با امروزی در اهداف سازندگان آنها نهفته است.
هدف از ساخت این آبراه در دوران باستان- برخلاف منظور سازندگان کانل سوئز
امروزی- تنها پیوند دریای مدیترانه با دریای سرخ و اتصال آبهای آزاد
سرزمینهای شرق و غرب نبوده است. بلکه هدف اصلیتر، پیوند دریاییِ شهرها و
روستاهای بزرگ و پرشمار مصر و حاشیه رود نیل با سرزمینهای شرقی و ایجاد
راه آبی تجاری بوده است. به همین دلیل نیز هست که مسیر آبراه، دریای سرخ و
رود نیل را به یکدیگر متصل میسازد.

مسیر آبراه باستانی و محل کتیبه های داریوش بزرگ
بازنگاری از غیاث آبادی، ۱۳۸۸
عکس هوایی کانال سوئز را در دانشنامه زمین ببینید.
آبراهی که در زمان فراعنه و داریوش برای اتصال دریای سرخ به رود نیل و
دریای مدیترانه ایجاد شده است، دارای چهار بخش طبیعی و سه بخش مصنوعی است.
بخشهای طبیعی آبراه عبارتند از: ۱- دریاچه بزرگ تلخ، ۲- دریاچه تمساح، ۳-
شاخابهای از رود نیل، ۴- رود نیل. بخشهای مصنوعی و حفاری شدهٔ آبراه
عبارتند از: ۱- فاصله میان شهر سوئز تا دریاچه تلخ، ۲- فاصله میان دریاچه
تلخ تا دریاچه تمساح، ۳- فاصله میان دریاچه تمساح تا شاخابه نیل که از
وادی تومیلات میگذرد و به کنار شهر زقازیق میرسد. از اینجا به بعد
کشتیها از طریق شاخابه نیل به سوی رود نیل میرفتهاند و سپس سوار بر نیل
به شهرهای گوناگون عزیمت کرده و یا به دریای مدیترانه وارد میشدهاند.
نظریهای نیز وجود دارد که دریاچههای تلخ و تمساح بخشی از مسیر
نبودهاند و آبراهه از کنار این دریاچهها میگذشته است. در این باره
استرابو نظر دیگری دارد. او نقل میکند که چون دریاچه تلخ بخشی از مسیر
آبراه بوده است، آب شیرین رود نیل موجب رفع تلخی آن و عزیمت ماهیها و
پرندگان به آنجا شده است (کتاب هفدهم، بند ۲۵).
اکنون بخشی از این آبراه باستانی در ساخت کانال آبرسانی اسماعیلیه بکار رفته است.
داریوش پنج کتیبه بر روی سنگ گرانیت سرخرنگ (سنگ سماق) در کنار این
آبراه مهم نگاشته است که یادمانی از انجام این برنامه بزرگ و شگفت مهندسی
و زمینپیمایی در عصر باستان است. سنگها بلندایی در حدود ۳ متر دارند و
بومی استقرارگاه خود نیستند؛ بلکه از جای دیگری تهیه شده و پس از پایان
سنگتراشی در محل فعلی خود نصب گردیدهاند. ظاهراً هر پنج نسخه رونوشتی از
یکدیگر هستند و تفاوتی در مضمون با هم ندارند.
نخستین کتیبه در ابتدای آبراه و در نزدیکی شهر فعلی سوئز قرار دارد.
دومین کتیبه در شهر شَلوف/ الشَلوفه است که امروزه در میانهٔ میدانی در
این شهر جای دارد. سومین کتیبه در ابتدای دریاچه تلخ و در محل شهر فعلی
کبریت/ کِبرِِت برپا شده است. چهارمین کتیبه در نزدیکی شهر سرابیوم/
سرابهاوم و پنجمین کتیبه نیز در نزدیکی تل مسخوطه/ تلالمسخوطه قرار دارد.
هیچیک از این پنج کتیبه سالم باقی نماندهاند و آگاهی از محتوا و
مضامین آنها با قیاس با یکدیگر و اصلاح بخشهای منهدم شده هر کدام با
بخشهای سالم مانده در نسخهای دیگر ممکن میشود.
نخستین کتیبه را شارل دولسپس Charles du Lesseps در سال ۱۸۶۶ میلادی و
در روند ساخت کانال سوئز شناسایی کرد و رونوشتهای دیگر آن به مرور تا سال
۱۹۱۳ میلادی به دست آمدند.
سنگهای یادمانی داریوش بجز کتیبه و فرمان او، دربردارندهٔ نقوش و
نگارههایی نیز هستند. شخص داریوش در یک سمت سنگ یادمانها در جامه ایرانی
و در برابر خدای ایرانی (اهورامزدا) و در سمت دیگر، در جامه فراعنه مصر و
در برابر خدای مصری (خدابانو «نـوت/ نِت») دیده میشود. در هر دو سوی سنگ
یادبودها، نشان خورشید/ گوی بالدار بر بالای سر او و خدایان در اهتزاز
است. در بخش مصری کتیبه و در زیر نقش داریوش و نوت، نگارههایی از
نمایندگان سرزمینهای تحت حاکمیت او در حالیکه زانو بر زمین زدهاند،
همراه با نام سرزمین متبوعه آنان به خط و زبان مصری ثبت شده است. مشابه
این نگارهها در پایهٔ تندیس سنگی داریوش که در مصر ساخته شد و در شوش
بدست آمد نیز دیده میشود.
حضور داریوش در سنگ یادمانها با تشریفات دوگانهٔ ایرانی و مصری، و نیز
یادکرد توأمان او از خدایان ایرانی و مصری، نشانهای دیگر از احترام
ایرانیان به آیینها و باورداشتهای ملتها و اقوام دیگر و حتی ملل مغلوب
است.
سنگنبشتههای یادمانی داریوش بزرگ در کنار این آبراه با نام کلی کتیبه
داریوش در سوئز و با نشان DZ شناخته میشوند. هر تختهسنگ دو رو دارد که
در یک روی آن کتیبههایی به خطها و زبانهای میخی فارسی باستان، عیلامی،
اَکَدی (بابلی نو) و در روی دیگر، کتیبهای به خط هیروگلیف و زبان مصری
نویسانده شده است. متنهای اکدی که در پایینترین بخش سنگها قرار
داشتهاند، تقریباً بطور کامل از میان رفته و متنهای عیلامی نیز بسیار
آسیب دیده است. در متن هیروگلیف مصری که بخشهایی از آن سالم مانده است،
مضامین و تعابیری وجود دارد که در متن فارسی باستان دیده نمیشود.
سالمترین متن بازمانده به هیروگلیف در میان کتیبههای داریوش، نسخهای است که در نزدیکی تل مسخوطه قرار دارد.

سنگنبشته داریوش در آبراه سوئز، نسخه تل مسخوطه، متن هیروگلیف
طرح از کتاب داریوش و ایرانیان، نوشته والتر هینتس، ترجمه پرویز رجبی به نقل از پوزنر G. Posener
از آقای دکتر پرویز رجبی برای اهدای این کتاب و از آقای بهزاد فرهانیه برای آمادهسازی و گرافیک آن سپاسگزارم.
در این متن، نام داریوش به آوای مصری آن یعنی «تریوش» در یک قاب بیضوی
در میان تصویر او و تصویر خدابانو «نوت» نوشته شده است. او خود را و خدای
خورشید را پسران نوت میخواند و یادآور میشود که به یاری و پشتیبانی نوت
و کمانی که او تقدیم داشته، توانسته است همه دشمنانش را شکست دهد و همگان
برایش خراج آورند و در خدمتش باشند. او همچنین تبار خود را یادآور میشود
و میافزاید که نوت دستان خود را برای یاریاش دراز کرده است.

نام داریوش به هیروگلیف مصری: تریوش
بخش بزرگ شدهای از کتیبه بالا
در ادامهٔ متن هیروگلیف نام شماری از پادشاهان پیشین مصر و ایران و از
جمله نام کورش آمده است که البته تا حد زیادی از میان رفتهاند. نامبرداری
و یاد نیک از پادشاهان پیشینِ یک ملت مغلوب و شکستخورده، کاری جوانمردانه
و بسیار نادر و استثنایی در جهان باستان و حتی در دنیای امروز است.
اما سالمترین متن فارسی باستان در میان رونوشتهای گوناگون این کتیبه متعلق به نسخههای شَـلوف و کبریت است.

سنگنبشته داریوش در آبراه سوئز، نسخه ک